X
تبلیغات
▃▄▅▆▇█▓ نمیدونم...هیچی دیگه... ▓█▇▆▅▄▃▂

     ▃▄▅▆▇█▓ نمیدونم...هیچی دیگه... ▓█▇▆▅▄▃▂










گفتم:میری؟



گفت:آره



گفتم:منم بیام؟



گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر



گفتم:برمی گردی؟



فقط خندید.....



اشک توی چشمام حلقه زد



سرمو پایین انداختم



دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد



گفت:میری؟



گفتم:آره



گفت:منم بیام؟



گفتم:جایی که من میرم جای1 نفره نه 2 نفر



گفت:برمی گردی؟



گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره



من رفتم اونم رفت



ولی



اون مدتهاست که برگشته



وبا اشک چشماش



خاک مزارمو شستشو میده


تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392سـاعت 11:35 قبل از ظهر نويسنده محمد♦


موبایلم امروز بهم گفت: منُ چرا میزنى به شارژ؟ واسه کى؟ واسه چى؟

هیچ جوابى نداشتم بدم،


فقط از اتاق رفتم بیرون گذاشتم کمى با خودش خلوت کنه....



تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392سـاعت 11:18 قبل از ظهر نويسنده محمد♦


  "خـدایـا یـادتـه ... ؟!
دسـتـشـو گـرفـتـم آوردم پـیـشـت ...
گـفـتـم : مـن فـقـط ایـنـو مـیـخـوام ...
گـفـتـی : ایـن کـمـه ! بـهـتـر از ایـنـو بـرات گـذاشـتـم کـنـار ...
پـامـو کـوبـیـدم زمـیـن و گـفـتـم : هـمـیـنـو مـیـخـوام ...

گـفـتـی : آخـه نـمـیـشـه ! قـول ِ ایـنـو بـه یـکـی دیـگـه دادم…"



"

Avazak_ir-Boy170

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 8:25 بعد از ظهر نويسنده محمد♦

به سلامتي پسري كه بخاطر عشقش عرق ميخوره
و
عشقش تو بغل يكي ديگه عرق ميكنه

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392سـاعت 8:24 بعد از ظهر نويسنده محمد♦
яima